عزیز دل مامانعزیز دل مامان، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه و 7 روز سن داره

یکی میاد که متعلق به ماست

تکونای دختر نازم

دختر ناز مامانی من از 17 هفتگی متوجه یسری اتفاقا تو دلم میشدم ولی خب نمیدونستم اونا چیه.تا اینکه بهداشت و دکتر گفتن تکونای دخترت شروع شده ولی اولش مثل پرپر شدن یا ترکیدن حباب و نبضه.که فقط خودم میفهمیدم. الان شما 20 هفتته و خیلی بیشتر و واضح تر شده.کی بشه محکمممم لگد بزنی ،اخه بابایی خیلیی انتظار لگدتو میکشه.هرروز میپرسه وقتش نشده؟ بابایی میگه دوست دارم زودتر زمانی برسه که من برای دخترم کتاب شعرو بخونم و دخترم با تکونای محکمش ازم تشکر کنه.. بووس دختر نازم
28 فروردين 1394

سونوی هدفمند و بازم شیرین کاری دختر نازم

 عزیز دلم توی 19 هفتگی منو باباجون رضا رفتیم سونوی مهرگان تا سونوی هدفمند رو انجام بدیم.توی سونوی هدفمند یسری چیزای جالب رو بررسی میکردن.مثل مثانه،کبد،قلب،انگشتات،معده و لب کوچولوتو  بابایی از همون اول با اجازه دکتر فیلم گرفت اخه خیلیی لذت بخش بود دیدن اجزای بدن شما دختر ناز(بین خودمون باشه ما که جز دست و پا و صورتت چیزی سر درنیاوردیم). اقای دکتر کیاء بهمون گفت دخترتون حالش خوبه خوبه خداروشکر .وزنتم 320 گرمه,مامانی فدات شه و اما شیرین کاری دختر ناز مامان.لحظه اخر که کار داشت تموم میشد یهو دکتر گفت بیاین خمیازه کشیدن دخترتونو ببینین.منو بابایی به مانتیور زل زده بودیم ولی چیزی نفهمیدیم بازم.بعد دکتر قیافه منو بابایی رو که دی...
28 فروردين 1394

مادر شدن

فرزندم حسی دارم عجیب: مثل حس جوجه عقاب در تلاش برای نخستین پرواز از بلندترین قله و هراس از نتوانستن و بعد شاد از پرواز و حس خوب بزرگ شدن انگار جوانه ای که در نخستین دیدار خاک را از برگهایش میتکاند حسی دارم عجیب: مثل روز نخست مدرسه، مثل زنگ تفریح، مثل نمره بیست کجا بودی؟  که اینقدر منتظزت نشستم... چقدر نگرانت بودم، دلواپس اینکه بیایی و من نباشم قلبت را تپیدم،قلبم را تپیدی و بی آنکه ببینمت آمده ای... چشم هایم نگران از فردا و من حس میکنم بزرگترین پیغام را به من داده اند و اینک در جشن نامگذاری تو نام من نیز عوض میشود... مادر و من مادر میشوم... ...
20 فروردين 1394

اسم قشنگ تو

بعد از کلییی گشتن و نظرسنجی کردن اسم شما تصویب شد.خدا کنه تا اخر همین بمونه و مجبور نشیم اسمتو عوض کنیم. اینقده که بابایی اسمتو صدا میزنه من دیگه عادت کردم اصلا حس میکنم تو خونه کنارمون نشستی... بابایی اول از این جور اسما خوشش نمیومد.هردومون تاکید داشتیم اسم اصیل ایرانی بزاریم.بابایی با این اسم جدیدا موافق نبود ولی کم کم با این اسم انس گرفت. حالا بگم اسم قشنگت چیه مامانی؟ بنیتا   به معنی دختر بی همتای من بعد که به هرکی گفتیم خوشش اومد مخصوصا بخاطر معنی قشنگش بوس بنیتای دوست داشتنیه مامان بابا ...
17 فروردين 1394

واکسن کزاز

دیروز یعنی 16 فروردین نوبت واکسن داشتم تو مرکز بهداشت.رفتم صدای قلب کوچولوتو شنیدمم بعدشم واکسن زدم.خداروشکر اصلا درد نداشت.به قول باباجون رضا مامان سارا خیلییییی خیلییییی قویه
17 فروردين 1394

خاطرات عید

خیلیی وقته نیومدم چیزی بنویسم برات دختر گلم.عید به خوبی و خوشی تموم شد.13 بدرممم که منو تو ترکوندیمم.حسابی بهمون خوش گذشت.مخصوصا غروبش که رفتیم خونه مامانبزرگ مریم و با بچه ها ورق بازی کردیممم.اینقده خندیدیم که خاله ها میگفتن اگه ماه های اخر بودی حتما امشب زایمان میکردی.میدونم به شما هم حسابی خوش گذشت.   راستی سالگرد نشون و عقد و عروسی من و بابایی همش تو عیده.منم هر سری کیک درست کردمو جشن کوچولوی سه نفره گرفتیم.ولی برا سالگرد عروسیمون دسر و پیتزا و کیک شکلاتی خوشمزهه درست کردم و حسابی خوش گذروندیم .موقع کیک هم عمه باباجون رضا با خانواده اومدن عید دیدنی و کیک رو با اونا خوردیم و کلی کیف کردیم بازم.
17 فروردين 1394

جشن چهارشنبه سوری

    امشب حسابیی خونه مامانبزرگ مریم خوش گذشت بهت مامانی...میدونم نترسیدی و دوست داشتی ترکوندن ترقه رو.حتماااا تو هم مثل خودم شیطونی مطمئنم. همه میگفتم خداییااا این انگار نه انگار باردارهه خودش جزو اراذل اوباش حساب میشه.همه خداروشکر میکردن بچم پسر نشده وگرنه خلیییی شر میشد با وجود چنین مادری... همه امسال منع شده بودن از اوردن ترقه بخاطر تو گل دختر که تو دل مامانی .ولی من سورپرایزشون کردم و یه بسته باخودم بردم.از پارسال قایم کرده بودم.بابایی وقتی دید جا خورد گفت اینا رو کجا جا داده بودی ناقلا. اولش مخالف بود با اینکار شدیددددددا.ولی وقتی خوشحالی رو تو چهره من دید گفت چکار کنم دیگه خانومم شیطونه.حتما دخترمم درک میک...
27 اسفند 1393

ازمایش غربالگری دوم

دختر نازم خداروشکر آزمایش غربالگری دومتم خوب بود و همه چیزت نرمال بود.امروز جواب آزمایشو بردم پیش خانوم دکتر گفت الهییی شکر مشکلی نداره نی نی نازتون. صدای قلبتم گذاشت که بشنومم .بووس دختر ناز من.   راستی امروز چهارشنبه سوریه.بابایی نزاشت تنها برم بیرون و گفت دخترم میترسه اگه ترقه بزنن.خبر نداره مامانی تو کیفش پر ترقه ست واسه امشب خونه مامانبزرگ....
27 اسفند 1393